سه‏شنبه 16 مهر 1387: امروز
   [آرشيو شده ها]
من به اين خانه جديد نقل مکان کردم . از عزيزاني که لطف کرده اند به اين خانه لينک داده اند خواهش مي کنم آدرس وبلاگ من را تغيير دهند و ترجيحا با نام خودم ( طه ولي زاده ) و يا ( آواز چگور ) آن را به ثبت برسانند .
لينک مستقيم وبلاگ جديد من : http://tahavalizadeh.wordpress.com/


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در چهارشنبه 10/7/1387 و ساعت 8:17 عصر | نظرات ديگران()

بعد از چندي که تمام عناوين کتاب هاي مورد مطالعه ام شده بود حقوق کودکان و زنان و جنبش ها و مباني جامعه شناسي و از اين قبيل کتاب ها ، هفته گذشته دو رمان " ها کردن " نوشته پيمان هوشمند زاده و " کافه پيانو " نوشته فرهاد جعفري را خواندم . کتاب هاي خوبي بودند مخصوصا کافه پيانو که پر بود از احساسات و نگرش هاي مشترک و البته پر از نگرش هاي غير مشترک . هر دو کتاب داراي نثر تازه و بکري ( حداقل در بين کتاب هاي ايراني ) هستند ، نثري که به کمک نقطه ضعف ها و قسمت هاي کند کتاب آمده و نگذاشته است که هيچگاه متن از تکاپو و روايت جاري داستان باز بماند . هر دوي اين کتاب ها ، کتاب هاي پر فروشي بوده اند . " ها کردن " با تيراژ دو هزار نسخه به چاپ پنج رسيده و " کافه پيانو " به چاپ دوم . کافه پيانو داستان زندگي مردي است از زبان خودش که به حق مي تواند نماينده ي " ما " ي امروز باشد . مايي که در جريان فشار ها و تفکرات جامعه سردرگرم شده ايم . عادت ندارم که داستان کتاب ها يا فيلم ها را بازگو کنم تا تازگيشان براي هرآنکس که مي خواهد ببيند يا بخواندشان محفوظ بماند . فقط بد نيست که بگويم خواندن اين دو مخصوصا کافه پيانو خالي از لطف نخواهد بود .
بايد اعتراف کنم که اگر لطف دوست نازنينم الناز محمدي عزيز نبود من اين کتاب ها را نمي خواندم . يعني نه فقط لطف اش که  بيشتر آن "رندي" مخصوص و منحصر به فردش باعث شد که اين دو کتاب را بخوانم . مي خواهم بگويم که خيلي کم پيش مي آيد يکي مثل الناز پيدا بشود که براي تولدتان دو کتاب هديه گرفته باشد و بعد برگردد به شما بگويد : (( تا هفته ي ديگه بخونشون بيار بده خودمم مي خوام بخونمشون )) . خيلي کم پيش مي آيد که يک نفر اينقدر بي قل و غش باشد و خودش را اسير تعارفات و چهارچوب هاي مزخرف و روزمره نکرده باشد . اصلا من فکر مي کنم که اين "رندي" ها خيلي منحصر به فردند و هرگز تقليد پذير نيستند . هر کس مخصوص خودش را دارد . مثلا هيچ بعيد نيست علي با آن هنرمندي و پرستيژ بي نظيرش توي يک جمعي که دارند در مورد موسيقي آلترناتيو يا اسپيس راک و ... بحث مي کنند ، يکدفعه دست کند يک موسيقي مقامي خراساني رو از توي لالوهاي مغزش بيرون بکشد و بزند زير آواز : (( ماديون سم طلايي عروس چه رامشه ... راه ميره يواش يواش ميدونه عروس سوارشه ... زير رو بند زريش چشم عروس به يارشه ... )) و تصنيف را تا ته بخواند و نگاه چپ چپ و متعجب ديگران را به هيچ جايش هم حساب نکند کما اينکه اين کار را کرده است . به نظر من آدم هايي که فاقد اين "رندي" منحصر به فرد باشند اصلا به درد دوستي نمي خورند . با آنها بودن يعني وقت تلف کردن . اينها انسان هاي بي خلاقيت و راکدي هستند که بقيه را هم مثل خود ساکن و لجنزار مي کنند . آن وقت هم که شما را مثل خود لجنزار کردند ،دوره مي افتند و پيش همه براي شما و عاقبتتان سر تکان مي دهند که : بيچاره فلاني و حال و روزش ...
خلاصه که "رندي" الناز بود که وادارم کرد هرچه سريعتر اين دو کتاب را بخوانم و شديدا لذت ببرم و البته افتخار کنم به دوست هايي مث علي و الناز و ...


...............................................................................................


پ . ن 1 : براي پوريا و تمام دغدغه ها ، درد دل ها و حرف هاي گفته و نگفتنيمان :
بي روشني پديد نيايد بهاي در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهريم ؟
پ . ن 2 : نمي دانم چرا امشب دلم عجيب هواي خانم احمدنيا و دفترشون و پوريا و اون چايي هاي عالي بي نظير را کرده است !
پ . ن 3 : هفته نامه شهروند امروز در شماره شصت و چهار خود به تاريخ سي و يک شهريور در صفحه هشتاد و يک ، مطلب بسيار خوبي را با عنوان : " راه ناتمام " و با قلم شهيندخت مولاوردي در مورد لايحه حمايت از خانواده چاپ کرده و در زيرش توضيح داده که : " متن اين مقاله به دليل کمبود جا خلاصه شد " . مي خواهم بدانم که مصاحبه با مريم بهروزي يا مقاله نه چندان قوي و نسبتا تکراري عباس عبدي مهمتر از اين مقاله پخته و عالي بوده است که خلاصه اش هم اينچنين جذاب به نظر مي رسد ؟ اگر اين چند صفحه اي که به لايحه اختصاص داده ايد حکم ويژه نامه دارد که خب کمبود جا توجيه بسيار مسخره اي است ! اگر هم حکم ويژه نامه را ندارد خب مي توانستيد همان موارد اشاره شده يا مشابهشان را که قبلا چه اينجا چه جاهاي ديگر خوانده ايم ، حذف کنيد . در ضمن اين روز ها متاسفانه دارم مي بينم که شهروند امروز در حال تبديل شدن به يک مجله غير حرفه ايست که شايد يک پست کامل برايش نوشتم .
پ . ن 4 : پي نوشت ها از متن بيشتر شده اند و اين اصلا خوب نيست . شرمنده .


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در شنبه 6/7/1387 و ساعت 1:47 صبح | نظرات ديگران()

به فريادم برس جانا هوا هم بوي نا دارد
در اين تاريکي و وحشت دلم عزم فنا دارد
نگاهي نيست آهي نيست ، سکوت است و خزان زرد
نگاهي کن ! بده دستي ! سکوتت بوي (( لا )) دارد
ببين درد تن رنجور اين آشفته ي زخمي
که از پا تا به سر هر جا هزاران جاي پا دارد
کنون بگذشت کار من ز بي ياري و بي باري
تو رحمي کن به اين مسکين ، رخت رنگ جفا دارد
کنون حال من است اينجا به فعل از ادب دوري
تو خود درياب حالم را که حالم درد گا دارد


......................................................................


پ . ن 1 : شعر از خودم


پ . ن 2 : اين شعر ابتدا در محافل دوستانه تر و در جمع نزديکان خوانده شد و بعد از استقبال ايشان از اين شعر تصميم گرفتم آن را بر روي وبلاگ قرار دهم . باشد که آغازي باشد بر دريدن پندار هاي بيهوده شکل گرفته از من و نوشته هايم


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در يکشنبه 31/6/1387 و ساعت 12:36 صبح | نظرات ديگران()

چند روز قبل براي خريد چند کتاب راهي ميدان انقلاب شدم . سه راه طالقاني سوار اتوبوس شدم و برعکس هميشه يک جا براي نشستن بود . من هم نشستم . دو پيرمرد رو به رويم نشسته بودند و پير مرد ديگري کنار من روزنامه اي در دست داشت .  پيرمرد ها با حرارت بسيار بالايي در مورد انرژي هسته اي بحث مي کردند و اينکه ما الان جزو نمي دونم چند کشوري هستيم که اين فناوري را دارند و خدا پدر رئيس جمهور را بيامرزه که بالاخره ما را از اين ذلت دو هزار ساله نجات داد و از اين حرف ها ...
بعد از چند دقيقه پيرمرد کناري برگشت و از من پرسيد : پسرم شما دانشجو هستي ؟
گفتم : بله اگر خدا قبول کنه  .
گفت : خب عزيز من شما که اهل علمي نظرت در مورد انرژي هسته اي چيه ؟
نگاهي به پيرمرد انداختم و هر چه سعي کردم از فوران ساديسمم جلو گيري کنم نشد . پرسيدم : انرژي هسته اي چي هست ؟
پيرمرد که قطر چشمانش به اندازه يک توپ بسکتبال شده بود ، عينکش را بالا داد و با تعجب پرسيد : يعني شما نمي داني ؟
گفتم : باور بفرماييد که من نه از انرژي چيزي مي دانم نه از هسته ، خب حالا چي هست اين انرژي هسته اي ؟
گفت : ببين پسرم انرژي هسته اي چيزي است که اين غربي ها و آمريکايي ها نمي خواهند ما آن را داشته باشيم .
گفتم : خب ولي من هنوز نفهميدم !
گفت : براي مثال اگر شما يک کيلو از اين انرژي را در ماشينتون بگذاريد مي توانيد چند بار بريد مشهد و برگرديد و اصلا براي همينه که اين بي دين ها نمي خواهند ما اين انرژي را داشته باشيم . اين ها نمي خواهند ما به جا هايي مثل مشهد و قم برويم ! اين خدا نشناس ها با اسلام مشکل دارند وگرنه چرا فقط به کشور ما دارند گير ميدهند ؟ پسرم شما که دانشگاه ميروي از اين به بعد روزنامه ها را بخوان ! کتاب ها را بخوان ببين چقدر مسئولان ما دارند براي اين موضوع زحمت مي کشند !
نتيجه اخلاقي و غير اخلاقيش را هم خودتون برداشت کنيد که من نمي خوام بيشتر از اين اعصاب خودم را بهم بريزم !!!


..................................................................


پ . ن 1 : ماجرا کاملا واقعي بود
پ . ن 2 : مواد 23 و 25 که از بحث بر انگيز ترين مواد لايحه حمايت از خانواده بودند از لايحه حذف شدند ولي اميدوارم کمپين از بقيه خواسته هاش درباره ي اين لايحه افتضاح کوتاه نياد .
پ . ن 3 : ياداشت کوتاه لاله افتخاري نماينده اصولگراي مجلس با عنوان : نقد هاي احساساتي را در صفحه 15 هفته نامه شهروند امروز بخونيد تا بفهميد که يک انسان مي تواند چقدر بدوي بيانديشد .
پ . ن 4 : بازتاب خبر حذف اين مواد از لايحه را در رسانه ها در اينجا بخوانيد
پ . ن 5 : بعد از يک تابستان به غايت مزخرف دانشگاه مجدد در حال باز شدن است . هرچند ما ...


 


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در چهارشنبه 20/6/1387 و ساعت 1:29 صبح | نظرات ديگران()
مي چکد از آسمان
قطره هاي داغ آتش زاي قير اندود
دوزخي لبريز گشته
داغ خودخواهيش بر پيشاني اين دشت بي پايان
همچو مهري تا ابد بر جاي
نقش بربسته اين بد آيين جهان آلود
نه نشان از باد بي گاهي
که از آهي کند آغاز
نه سراغ از قطره ي آبي
مردمان چون سرشکسته لشکري تشنه
در به در دنبال جاي پاي يک سايه
ليک ديواري نمانده است
خواه براي خانه هاي خويش
خواه همسايه
شهر کوران شهر زشتان شهر نامردان
شهر دزدان شهر گزمه شهر بي رحمان
راکد است چون روسپي مردابي
خفته در آغوش سرد و بستر تسليم خاک پست
بي تقلايي براي آه يک لذت
يا فرار از زير دست اين بد آيين مرد : تابستان
...............................................................................

پ . ن : شعر از خودم


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در دوشنبه 11/6/1387 و ساعت 9:34 عصر | نظرات ديگران()
عروسک !
عروسک ها ...
آن روز ها :
من مريض مي شدم
تو هول مي شدي
دکتر خبر مي کردي
دکتر مي آمد و تو مادرانه مي خواستي که آمپولم نزند
بعد من خوب مي شدم و ما با هم
در آن استکان هاي کوچک مملو از چاي خيالي
که بويش هوش از سر آدم مي برد
چاي مي خورديم ...
ما کودک بوديم
آن زمان که با پشتي ها خانه مي ساختيم
با متکي ها اسب سواري مي کرديم
با کوچک ترين تکه گچي مي شديم معلم و شاگرد
گاه من شاگرد گاه تو معلم !!!
و آن همه آدم برفي که نساختيم از ترس آب شدنشان ...
عروسک !
عروسک ها ...
اين روز ها :
من مريض مي شوم
تو کجايي تا با آن تلفن پلاستيکي دکتر خبر کني ؟
من هنوز در آن استکان هاي کمرباريک چايي مي خورم
تو دست در دست نمي دانم کي انواع گلاسه ها را امتحان مي کني
کافه گلاسه
آناناس گلاسه
شکلات گلاسه
گاهي هم گلاسه اي مخلوط که مخصوص آن کافه است
اين روز ها
تو بزرگ شده اي
خانم شده اي
زيبا شده اي
ديگر دلت هواي آن بازي ها را نمي کند حتي اگر همش من مريض باشم و تو مامان
من اما هنوز کودک مانده ام
بچه ام
دلم بي هوا هواي آلاسکاي پرتغالي مي کند
بي هوا گريه مي کنم
بي هوا داد مي زنم
گاهي هم بي هوا لبخند
من اما هنوز مثل کودکي هايم زشتم
تازگي ها احساس مي کنم دارم کچل هم مي شوم !
هنوز مي خواهم تمام توجه مامان براي من باشد
اين روز ها
تو گيتار مي زني
ويولون مي زني
ساکسيفون مي زني
من اما هنوز با آن چگور سيصد ساله پدر بزرگ سر و کار دارم
يادت مي آيد ؟
ااين روزها
تو بيست سالگيت را
مي رقصي
شادي مي کني
جشن مي گيري
دوستانت را مي بيني
دوستت را !
من اما بيست سالگيم را در کنج اتاق
بي حوصله ي روشن کردن حتي يک شمع
در جوار اين مه تا ابد
به ياد همه بيست سالگي ام
اشک مي ريزم
گريه مي کنم ...


 نوشته شده توسط طه ولي زاده در چهارشنبه 6/6/1387 و ساعت 1:15 صبح | نظرات ديگران()
شب است . ماه به نيمه رسيده است و شهر چشم انتظار آمدن موعودي . چشمان من اما به انتظار هيچ نويدي ننشسته اند . شب است . ماه به نيمه رسيده است و فخر مي فروشد بر خارهاي پرشمار که از روشناي اش در پاهاي پر تاول گمشدگان اين دشت فرو نمي روند . شب است . ماه به نيمه رسيده است . ستارگان بي رونق با حسرت به اين کهنه خورشيد شب مي نگرند . شب است . ماه به نيمه رسيده است اما شب است که به قول آن بزرگ : گر هر ستاره ماه شود باز شب شب است . شب است . ماه به نيمه رسيده است ، فخر مي فروشد ، نور مي تاباند ، روشن مي کند اما پاهاي خسته ي من را ديگر توان قدم برداشتن نيست . تکيه داده ام به تک درخت خشکي که گويا سالهاست رنگ باران نديده است و به تمسخر به ماه مي نگرم که دير هنگام عزم برافروختن کرده است و از قامت آن داس خونخوار باري براي دو سه روزي بيرون آمده است . شب را با گمشدگان آسمان ، اين شبروان تا ابد ، اين ستارگان  بي کس رها شده در اين پهنه ي بي پايان ، اين هم دردان و هم پيالگان دوست دارم نه براي اين متظاهر بدفيافه که از يمن قدومش ستارگان بي فروغ شده اند .
هذيان مي گويم ! نمي دانم چه مي نويسم ! فقط آنقدر خسته بودم که تنها نوشتن به من آرامش ميداد . نوشتم . همين .
.........................................................................................
پ . ن 1 : اين متن را دو شب قبل بر بام کاهگلي خانه اي در روستا و در حالي که گوشه ي چشمي بر آسمان و ماه داشتم نوشتم
پ . ن 2 : اين بي گاه نوشته ها بيان گر احساسات گذراي من هستند و  نمايان گر ايدئولوژي من نمي باشند اگر غير از اين نيز باشد در زيرش ذکر مي شود لذا حوصله خواند کامنت هاي بي ربط را ندارم اصلا !!!
پ . ن 3 : آن بزرگ اخوان ثالث بزرگ است




 نوشته شده توسط طه ولي زاده در دوشنبه 28/5/1387 و ساعت 1:45 صبح | نظرات ديگران()
   [آرشيو شده ها]

بالا

بالا